پیر مرد روی تراس خانه، کنار گلدانهای خیلی کوچک کاکتوس مینشیند. البته چند گلدان خاک گرفته و رنگ و رو رفتهی دیگر نیز هست. آرام روی صندلی چایش را سر میکشد و به روبرو نگاه میکند. سیاهی شب ساختمان روبرو را محو کرده و فقط قابی با نوری کم رنگ با جاگذاشته است. روشنایی اتاق آن قدر هست که پیر مرد بتواند تصویر یک تلویزیون را درآن ببیند. نیمهی پایینی انگار دریای خون است و نیمهی بالایی کویر. تصویر کمی جابجا میشود. پیر مرد عینکش را بر میدارد و تمیز میکند. دریای خون آرام آرام پایین می آید و دستی آنرا به گوشهی اتاق پرت میکند. دستی دیگر جنگلی سیاه را از دو سو حرکت میدهد و روی کویر پهن میکند. جنگل سیاه رگهای درخشان دارد. شلالههای براق آن روی کویر تاب میخورند و از این سو میروند به آن سو. پیر مرد دقیقتر نگاه میکند. جنگل سیاه را اسیر طوفان میبیند. رگهها پریشان شدهاند. هر رشته میدرخشد و برقش را به کناریاش میدهد. قاب تلویزیون اصلا معلوم نیست. کویر هم جابجا میشود. در جایی تپه میشود. جایی دیگر چالهای که رشتههای جنگل سیاه را توی خودش میریزد. پیر مرد لب به لب چای مینوشد. طوفان انگار تمام شده است. جنگل سیاه روی کویر آرمیده است. چراغ اصلی اتاق روشن میشود. دخترک کوچک خانه به اتاق میآید. موهای دخترک بلند و از پشت سرش توی اتاق از این سو به آن سو میرود. دخترک دوباره باز میگردد. دریای خون بالا میآید و تن کویر را میپوشاند. جنگل سیاه از کویر دور میشود. دشت سپیدی زیر جنگل سیاه نمایان میشود. دشت سپید را جنگل سبزی به سرعت میپوشاند. مرد تمام قد میایستد. از اتاق بیرون میرود. زن میایستد. قاب پنجره در تن تاریک ساختمان محو میشود. پیرمرد چایش یخ کرده است. چای را زیر یکی از کاکتوسها میریزد و به داخل میرود.
No comments:
Post a Comment