اول - انگار تمام هفته میدانی قرار است چه کار کنی و حتی چی بخوری. مثلا ممکن است سه شنبه یک راه حل به ظاهر خلاقانه به ذهنت برسد و بروی بیرون با کسی و یک غذا و فضای جدید را تجربه کنی. ولی سر جمعش بفهمی همیشه همین کار را میکنی .
دوم - داشتم باخودم می گشتم که چیزی یادم آمد. هرچه نگاه کردم به زمانی که درس میخواندیم انگار همه اش پیش دانشگاهی بود. بعد توی دانشگاه انگار پیش کار بودیم، نه به آن معنی اصلی اش، یعنی به این معنی نبود که پادو و اینها باشیم. و اصولا دانشجوهای لیسانس پادوی هیچ کسی نبوده و نیستند. این بزرگترها هستند که باید برای بچه ی استاد کاردستی الکترونیکی درست کنند یا برنامه بنویسند یا هزار جور جفت واروی تکمیلی
اما از اصل ماجرا بگویم که همیشه در حالت پیش درآمد بوده ایم
مثل پیش ازدواج یا همان دم بخت
یا یک جورهایی دارم خیلی عقب تر را نگاه میکنم، خودم را می بینم که دارم توی سیالی وول میخورم و پیش گرم میشوم برای رسیدن به مقصد.
خلاصه اوضاع را که حسابی برانداز کنی می بینی همه یک کار از پیش تعیین شده را انجام میدهند و اصلا هم ناراحت نیستند. تازه توی مملکت ما هم که اغلب- نه همه به هر حال یک عده در حال کارکردن با سرعت نور هستند، و میدانید سرعت نور هم دست یافتی ... - همان کارهایی را نمیکنند که همه نمی کنند.
به هر صورت خداوند آخر و عاقبت این زندگی را ختم به خیر کند که دیگر نمی دانیم به کجای این مسابقه لگد بزنیم و توی چه مسیری بدویم و پیش کی لقمه برداریم و زنده ی کی را بپرستیم و مرده ی کی را نفرین کنیم و دستمان توی دست کی باشد و دستمان را از دست کی بکشیم بیرون
تا خود خدا هم به خدایی خودش بیاید و بدون اینکه مثل معلمهای بهداشت ناخنهای وسواسی ما را ببیند، یک عددی فقط در حد قبولی بگذارد توی دفتر نمره ی آلومینیومی - یا همایونی - اش و ما نترسیده باشیم که بعد عمری با پشت دفتر نمره ی به آن بزرگی و سنگینی بخواهد بزند توی سرمان و پیش خلق الله بگوید تو خجالت نکشیدی از این زندگی که برای خودت یک گوشه لمیده بودی و حال میکردی؟
حال میکردی؟ حال میکردی پدر سوخته؟
No comments:
Post a Comment